0
0

یک داستان زیبا و کوتاه از هرکول افسانه ای

داستان کوتاه و زیبا

یک داستان زیبا و کوتاه

هرکول هنوز جوان و بی تجربه بود و زندگی درازی در پیش داشت، اما قلبش ناراضی بود. به اطرافش نگاه میکرد و می دید که بعضی از دوستانش، بیش تر وقت شان را در حال  خوشگذرانی هستند. اما او مجبور است از صبح تا شام کار کند تا به گذران زندگی خانواده اش کمک کند.

یک روز صبح، ناپدری اش از او خواست به شهر مجاور برود و مخمر نان بخرد. هرکول راه افتاد، اما اولین بار بود که آن جاده را می پیمود، برای همین، وقتی به دوراهی رسید، نمی دانست از کدام طرف برود.

جاده ی سمت راست ناهمواره و سنگلاخ بود و اصلا زیبا نبود. اما هرکول در افق، رشته کوه آبی رنگی را میدید.

 راه سمت چپ، هموار و عریض بود؛ کنارش رودی با آب زلال جاری بود. درختان پر از میوه، دور جاده را گرفته بودند و

پرندگان آواز می خواندند. اما مه صبحگاهی نمی گذاشت بییند که این جاده به کجا می رسد.

 

داستان هرکول

دو انسان عجیب

همان طور که فکر می کرد و مانده بود کدام جاده را انتخاب کند، متوجه شد که از هر جاده، دو انسان زیبا جلو می آیند.  آن شخصی که از جاده ی سرسبز می آمد، اول رسید، زیرا پیمودن آن جاده بسیار آسان تر بود. هرکول دید که آن چهره به زیبایی خورشید می ماند و چشم هایش می درخشد. انسان به سوی او رفت و با صدایی سحر انگیز گفت: «سلام، دوست من. به دنبال

من بیا تا تو را به جاهای زیبا ببرم، جایی که دیگر لازم نباشد بدنت را خسته کنی، یا روحت را بفرسایی، توهمچون دوستانت خواهی زیست، و فضایی پر از موسیقی و شادی بی پایان تو را در بر می گیرد. با من بیا، تا زندگی ات یک رؤیا شود.

 

در همین هنگام، انسان دوم، از جاده ی سنگلاخ رسید و به هرکول گفت: در جاده ی من، تنها به چیزی دست می یابی که قدرت و

اراده ی خودت به دست می آورد. راه من ناهموار و هولناک است، گاهی باید بلندی های پرشیب را بپیمایی، گاهی باید به اعماق دره هایی بروی که پرتو آفتاب هرگز بر آنها نتابیده است. مناظری که می بینی، ممکن است پرشکوه و مجلل باشد، اما ممکن است تنها بمانی و وحشت نصیبت شود.

البته این راه به کوه های مشهور و نیلگون فتح و پیروزی میرسد . می توانی از دور انها را ببینی ولی بدون سختکوشی به آنها نمی رسی، هر چه را بخواهی، باید با تلاشخود به دست آوری. اگر می خواهی بخوری، باید بکاری. اگر عشق می خواهی، باید عشق بورزی. اگر رفاه می خواهی باید بدستش بیاوری. اگر می خواهی در یادها بمانی، باید آماده باشی تا در هر لحظه ی زندگی ات بجنگی»

هرکول پرسید: «نامت چیست؟»

انسان گفت: برخی، مرا تلاش می نامند. برخی سختکوشی اما برای من فرقی نمیکند.

 

هرکول از انسان اول پرسید: «نام تو چیست؟

انسانی که از جاده ی سرسبز می آمد، گفت: مرا لذت می نامند.

 

هرکول گفت: لذت، نمی بینم راه تو به کجا می رسد و مراکجا می بری. در صورتی که تلاش،  كوه ها را در افق به من نشان داد، گفت با سختکوشی خودم، به کجاها  خواهم رسید.) بعد هرکول جوان با تلاش ، قدم به جاده ای گذاشت که به سرنوشتش می انجامید!

 

رفقای عزیز هنر جنگی، امیداورم از داستان کوتاه و الهام بخش ما لذت برده باشید، من که خودم عاشق قصه هستم، حس خوبی از اون ها  میگیرم امیدوارم برای شما هم همین طور بوده باشه، خیلی دوستون دارم، مراقب انرژی و انگیزه خودتون باشید

 

راستی بهمون بگید نظرتون در مورد داستان های کوتاه و البته زیبا چیه، شما هم دوست دارین؟ ادامه بدیم یا نه 🙂

 

آیا این مطلب را می پسندید؟
https://honarejang.com/?p=15781
اشتراک گذاری:
واتساپتوییترفیسبوکپینترستلینکدین
محمد امین محمدی
مطالب بیشتر

باکس دانلود

نظرات

49 نظر در مورد یک داستان زیبا و کوتاه از هرکول افسانه ای

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    1. سلام رفیق
      ممنون بهمون بازخورد دادی.
      بازم سربزن، قرارمون اینکه باهم اوج بگیریم🤞

      3