0
0

داستان ارتش بزرگ ژاندارک و پسر بچه

داستان ژاندارک
5/5 - (2 امتیاز)

   

         داستان ارتش بزرگ ژاندارک و پسر بچه                       

 

 

داستان ارتش ژاندارک :  قصه می گوید که ژاندارک  با سپاه اش  به سوی پواتیه می‌رفت که وسط جاده ، به پسر بچه‌ای برخورد که با خاک و چوب خشک بازی میکرد.

پرسید :  چه کار می کنی ؟

پسرک پاسخ داد  نمی بینی ؟ یک شهر است.

ژاندارک گفت  : عالیست! حالا لطفاً از وسط جاده کنار برو که من با سربازهایم  بگذرم.  پسرک با آزردگی بلند شد و جلوی ژاندارک ایستاد. شهر که جابجا نمی شود. سپاه می‌تواند آن را نابود کند ، اما شهر از جایش تکان نمی خورد.

ژاندارک که از رفتار مصمم آن پسرک خنده اش گرفته بود.

به سربازانش دستور داد از جاده منحرف شوند و آن استحکامات!  را دور بزنند.

 

 

 

نتیجه گیری  

 

خیلی از ما انسان‌ها به‌محض رویاروی با مشکلات پا به فرار می‌گذاریم، یا احساس می‌کنیم باید در مقابل مشکلات کوتاه بیایم و اجازه دهیم آنها ما را نابود کنند. حتی در مواجه با انسان‌های زورگو، می‌تواند رئیس ما یا هر شخص دیگری باشد، به‌راحتی تسلیم  و غرور خود را از دست می‌دهیم

ازنظر من پیشنهاد داستان رفتار مصمم و محکم در مقابل مشکلات، افراد قدرت‌طلب و منفعت‌طلب است.

 

 

داستان های بیشتر دوست دارید؟ با کلیک روی  لینک  به یک داستان زیبا و کوتاه میرسید. که حتما از اون لذت میبرید.

البته دوستانی که از شنیدن داستان های کوتاه لذت میبرند، با کلیک روی لینک به سایت چنل بی که پادکست ها و داستان های صوتی زیبایی دارد وصل خواهند شد

آیا این مطلب را می پسندید؟
https://honarejang.com/?p=4874
اشتراک گذاری:
واتساپتوییترفیسبوکپینترستلینکدین
محمد امین محمدی
مطالب بیشتر

نظرات

0 نظر در مورد داستان ارتش بزرگ ژاندارک و پسر بچه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

برای امنیت، استفاده از سرویس reCAPTCHA گوگل مورد نیاز است که موضوع گوگل است Privacy Policy and Terms of Use.

من با این شرایط موافق هستم .

هیچ دیدگاهی نوشته نشده است.

دانلود هدیه 

 
close-link