سعدی شیرازی و دعا

سعدی شیرازی می گوید :وقتی بچه بودم  ، اغب در کنار پدر و عمو ها و پسر عموهایم دعا می‌کردیم. هر شب دور هم جمع می شدیم تا سوره ای از قران را بخوانیم.یکی از همین شب ها  ، در حالیکه عمویم قرآن میخواند ، متوجه شدم که بیشتر حاضران خوابیده اند. به پدرم گفتم : پدر ،ببین هیچ کدام از این خفتگان نمی‌توانند  به کلمات پیامبر گوش بدهند خدا از آنها راضی نخواهد بود.

پدرم پاسخ داد  : پسرم ، راه خود را با ایمان طی کن و بگذار دیگران به فکر راه خودشان باشند. که میداند ، شاید در خواب دارن با خدا صحبت می‌کنند. من هزار بار بیشتر ترجیح می دهم که مثل آنها در خواب باشی و این طور سخت دیگران را محکوم نکنی.

 

تنیجه گیری خودمونی

بیاید با هم نتیجه بگیریم که بهتر کم تر قضاوت کنیم. اصلا یه کاری انجام بدیم. یه خودمون قول بدیم اگر ایراداتمون کمتر از انگشتای یه دست بود اونوقت حق قضاوت داریم. قبوله؟ حالا که قبول کردین یه صحنه از یه فیلم رو براتون تعریف میکنم .من هیچوقت نمیتونم فراموشش کنم .

میخواستن یه زن رو سنگسار کنن. به حضرت مسیح میگن اولین سنگ رو تو بزن. حضرت مسیح برمیگرده رو به مردمی که سنگ به دست آماده هستن تا به سمت اون زن سنگ پرت کنن میگه: من سنگم رو به کسی میدم که تا حالا هیچ گناهی نکرده، اون شخص میتونه این سنگ رو بزنه و توی یک صحنه واقعا دلچسب همه سنگ ها رو روی زمین میندازن. میدونید چرا ؟ قطعا میدونید. ما همه پراز خطا هستیم. پر از اشتباه. فقط مسئله اینجا است که تا حالا کسی همه ی اشتباهات ما رو ندیده.

 

ممنونم با من همراه بودین. خوشحال میشم اگر این داستان رو دوست داشتین اون رو برای دوستا و آشناهاتون تعریف کنید. شاید هم دوست داشته باشید همین پادکست رو براشون ارسال کنید. فرقی نمیکنه. امیدوارم دست به دست هم بدیم و یه دنیایی بهتر باهم بسازیم. خدانگهدار